پایان بیست و یک ماه وابستگی........
سلام ارامش دلم
مهدیس نازنینم.خیلی وقت بود که این مطلب رو توی دفتر خاطراتت نوشته بودم ولی فرصتی نبود که بتونم تو وبلاگت بذارم.این خاطره با بقیه خاطراتمون فرق میکنه. چون وجودت رو باهاش گره زدی و همیشه و در همه جا در طلبش بودی تا به آرامش برسی و نیازت رو برطرف کنی.و فقط تو وابسته نبودی منم با درآغوش گرفتنت و با شیره ی جان پروروندنت ارامشی به بزرگی تمام لحظات خوب زندگیم میگرفتم .ولی هردومون به پایان این حس قشنگ رسیدیم.دختر بی همتای من 21ماه تمام رو با شیره جونم سیرابت کردم وقسم میخورم که تا 8 ماهگی انگشت شمار بود لحظاتی که بدون وضو طعم شیر روبه کامت چشاندم.بدون نام خدا و زمزمه ی کلا م الله سیراب نمیشدی و آیه الکرسی تنها لالاییت بود بگونه ای که با شنیدن لالایی های مرسوم بغض می کردی و وقتی زبان باز کردی خودت میگفتی لالایی نه.... قووان (قران) بخون.و امیدوارم که در پناه قران سعادتمند و عاقبت بخیر باشی.
خیلی وقت بود تصمیم گرفته بودم که از شیر بگیرمت ولی تصورش هم ,واسم سخت بود. دلم نمی یومد، چون خیلی وابسته به شیر بودی.اینقدر زیاد که دیگه صبر مامان سر می رفت. بعضی وقتها واقعاٌ اذیت می شدم مثل شب تا صبح هایی که می خواستی با شیر بخوابی. بعضی شبها تنم خشک و خسته میشد که انگار لحظه ای چشم رو هم نذاشتم.اب و غذات رو با شیر تامین میکردی.شیر خوردن واست شده بود تفریح.ارزوی یه خواب راحت شبانه رو داشتم.چندبار تلاش کردم که دفعات شیر رو کمتر کنم که یکدفعه اذیت نشی ولی زیر بار نمی رفتی و نشد که نشد.کوچولوی نازم.ایام عید رو بهترین موقع واسه از شیرگرفتنت دیدم.چون میرفتیم خونه باباجون و حسابی سرگرم بازی با دختر خاله و پسر خاله میشدی...اولین اقدامم این بود که یه انار شیرین دونه قرمز رو دادم بابا جون که واست دعا و قران روش بخونه و شما هم با کلی اشتها نشستی خوردیش.و چون ایام شهادت حضرت زهرا بود به ایشون توسل پیدا کردم و نذر کردم.هفتم عید که میشد شب جمعه باهم رفتیم امامزاده حیدر و چون میخواستم آخرین بار توی یه مکان مقدس شیر بخوری تا انشاله خدا ازم قبولش کنه.ولی مامانی متاسفانه مثل همیشه شیر نخوردی و همش مشغول بازیگوشی بودی و بعدشم مجبور شدم دارو تلخ بزنم که مزه شیر عوض شه که دیگه نخوری .اول خودم یه ذره تلخیش رو امتحان کردم اینقدر تلخ بود که میخواستم منصرف شم چون دلم نمیومد این تلخی به کام شیرینت بخوره ولی مهدیسم چاره ای نبود.وقتی بهانه شیر کردی گفتم تلخه بوو شده ولی قبول نکردی.وقتی تلخیش به دهنت خورد یه غرشی کردی که هیچ وقت صداش رو از یاد نمیبرم.از همون لحظه بی قراری شما و اشک ریختن من شروع شد.هییییییچ چیزی نمیتونست جای شیر رو واست پر کنه.تنها چیزی که ارومت میکرد دردودل کردنت بود و میومدی خودت رو مینداختی تو بغلم و سفت خودت رو بهم میچسبوندی و اروم زیر لب میگفتی ماما اشی تلخه.نوشتن این جمله اشکم رو رباره دراورد.مهدیس عزیزم باور کن این چهل شبی که با بیقراری و بی تابی بیش از حد واسه شما گذشت واسه من با اشک سوز دل 40 سال گذشت.نمیدونی چه شبای سختی رو باهم گذروندیم.نازگل عزیزم واسه آرامشت حاضر بودم هر کاری بکنم.و بعداز تقریبا چهل روز به حالت قبلت برگشتی و شدی همون مهدیس خوشروی خوش زبون من.البته بعداز پایان بی قراریت فهمیدم که علت اصلیه گریهات بخاطر کمبود آهن بوده که روی جسمت تاثیر گذاشته و این دوتا موضوع باهم اتفاق افتاد ولی ما همرو گردن وابسته بودنت به شیر انداختیم.و این کلی باعث عذاب وجدان مامانی شد.و شاکرم از رحمت بی حد خدا که وجودت فقط لطف و رحمت خدا بوده.
این عکس از شبای بی قراریته.و خوابیدنت با بهانه گیری خیلی زیاد بود.

فدای ژست گرفتنت بشم.اینجا با گلی که واسه روز مادر واسه مادر جون خریدی ژست گرفتی و میگفتی مامان بگیر دیگه!!!!!!!!




پایان بیست و یک ماه وابستگی........ 
